خرید بک لینک
خیلی مسخره هست!

حس میکنم عین یه بچه با خودم لج کردم!

حتی اشک تو چشمام هم جمع شده، ولی باز قبول نمیکنم واقعیتی که هست رو.

واقعبت چیه؟ اینکه خودم از عمد نمیخوام اوقات خوبی داشته باشم توی جشن امروز! چرا؟ چون حس میکنم چون جشن امروز یادآور جشنی هست که پارسال مخاطبش بودم و چقدر به من بد گذشت. حس میکنم امروز هم به من بد میگذره اگه از کلاس و جلسه چشمپوشی کنم و توی جشن شرکت کنم.

مهم نیست چقدر برای پوستر و ژتون ها وقت گذاشتم و چاپشون کردم، خوب هم شدن، برام مهم نیس که برای جشن تلاش کردم و من نباشم و افرادی کادر بشن که برای جشن تلاش خاصی نکردن، منم تلاش خاصی نکردم در واقع؛ ولی خیلی هم دور نبودم از تدارکات بالاخره!!

بچهها دعوام میکنن، میگن نرو کلاس و جلسه! یه بار در سال این اتفاق میوفته!بهشون میگم: متاسفم، نمیتونم، خیلی کارم مهمه. در صورتی که میتونم یه تماس بگیرم و بگم امروز کلاس و جلسه نمیام! 

کاری کردم برای این ناراحتی؟ نه

چرا؟ نمیدونم 

میخوام کلاس رو ول کنم و برم از دانشگاه بیرون. نمیخوام ناراحت باشم ، نمیتونم.

ولی.. مهم نیست چقدر الان ناراحت و عصبانیم از دست خودم، مهم این هست که میتونم به اشتراکش بذارم!

پ.ن: به اشتراکش میذارم؟ نه

+ نوشته شده در  شنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۶ساعت 2:48 PM  توسط  فائزه  | 

برچسب: نویسنده: پویا صفری تاريخ: شنبه 14 بهمن 1396 ساعت: 21:52

صفحه بندی