خوشحال که... نه! نبودیم!
هرکس هم روش خودش را برای مواجهه با ناراحتی در پیش گرفته بود. یک نفرمان ممکن بود گاه و بیگاه چند قطره اشک بریزد؛ یکی دیگر با بقیه از ناراحتیهایش میگفت و دیگری ناراحتی را به تلاش زیاد تبدیل کرده بود.
من چی؟
من تصمیم گرفته بودم ناراحتی را تبدیل کنیم به یک ردیف جدید! یک جا بین ردیف اول و دوم صندلیها، جایی که هیچکس بغل دستم ننشیند و از همه فاصله داشته باشم. زنگهای تفریح هم روی صندلیم نشسته بودم، دور از همه. خیلی طول کشید تا بالاخره صندلیم را کمی عقبتر بردم و به ردیف دوم و پیش دوست صمیمیام برگشتم. ولی یاد گرفته بودم که دربارهی ناراحتی نباید با کسی حرف بزنم.
3.5 سال گذشته، وقتی با آدمهای عادی حرف میزنم هنوز که هنوزه پر از تعجب، خشم، ناراحتی و حسادت میشوم. به قول بوجک:"این برام شگفت انگیزه که مردم هر روز صبح از خواب بیدار میشن و میگن :"آرررههه! یه روز دیگه! بریم بترکونیم!" مردم چطور این کار رو انجام میدن؟؟ من که نمیدونم چطور.."
پ.ن: یک پست دراز دربارهی افسردگیم نوشته بودم که به پست موقت تبدیلش کردم. چرا؟ شاید هنوز یادم نرفته که نباید دربارهی ناراحتیم با کسی حرف بزنم!
در دو سال اخیر -به نظرم خودم- به شدت برونگراتر شدهام و ناراحتیهایم را به اشتراک میگذارم اما از نسبی بودن کیفیتها که نمیتوان گذشت!
برچسب:
نویسنده: پویا صفری