خرید بک لینک
خوشحال که... نه! نبودیم!هرکس هم روش خودش را برای مواجهه با ناراحتی در پیش گرفته بود. یک نفرمان ممکن بود گاه و بیگاه چند قطره اشک بریزد؛ یکی دیگر با بقیه از ناراحتی‌هایش می‌گفت و دیگری ناراحتی را به تلاش زیاد تبدیل کرده بود. من چی؟من تصمیم گرفته بودم ناراحتی را تبدیل کنیم به یک ردیف جدید! یک جا بین ردیف اول و دوم صندلی‌ها، جایی که هیچکس بغل دستم ننشیند و از همه فاصله داشته باشم. زنگ‌های تفریح هم روی صندلیم نشسته بودم، دور از همه. خیلی طول کشید تا بالاخره صندلیم را کمی عقب‌تر بردم و به ردیف دوم وادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پویا صفری تاريخ: پنجشنبه 15 مرداد 1405 ساعت: 6:50

مشتق(خوب بودن کار)=0 برای من خیلی طول کشید تا بفهمم همیشه بهترین کار، لزوما یک کار مشخص و ثابت نیست. گاهی اصلا قابل پیش‌بینی نیست شرایط قراره چطور پیش بره با هر تصمیم گیری. یعنی نمیشه همه‌ی شرایط رو تو ذهنت شبیه‌سازی کنی و نتیجه‌ی هرکار ممکن رو بفهمی! آزمایش علمی نیست، زندگیه:دی و غیرقابل پیش‌بینی.و اینکه قطعا بسته به شخصیت فرد ، بهترین کار میتونه چیز متفاوتی باشه.شاید سخت باشه این عدم قطعیت در مورد همه‌چیز ولی در عین حال میتونه هیجان‌انگیز و زیبا باشه...نه؟ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پویا صفری تاريخ: پنجشنبه 15 مرداد 1405 ساعت: 6:50

هیچکس باور نمیکنه که من چقدر آدم به درد نخوری هستم. فکر میکنن چون خودشون به یه دردی میخورن، حتما بقیه هم همینطورن! یادم نرفته که تو چشمای استادم زل زدم و گفتم : شما فکر می‌کنین همه یه کاری کردن تو زندگیشون، باورتون نمیشه یه نفر مثل من هیچکاری نکرده باشه!    نوشته شده در یکشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۷ ساعت 2:22 PM توسط فائزه  |  نوشته هایی که ممکن است یک روز پرواز کنند و بروندادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پویا صفری تاريخ: دوشنبه 10 آذر 1404 ساعت: 6:23

By next month, I'll have enough to cross something off my wishlist

Can you guess the item? :D

برچسب: نویسنده: پویا صفری تاريخ: جمعه 7 تير 1398 ساعت: 1:40

خوشحال که... نه! نبودیم! هرکس هم روش خودش را برای مواجهه با ناراحتی در پیش گرفته بود. یک نفرمان ممکن بود گاه و بیگاه چند قطره اشک بریزد؛ یکی دیگر با بقیه از ناراحتیهایش میگفت و دیگری ناراحتی را به تادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پویا صفری تاريخ: چهارشنبه 11 ارديبهشت 1398 ساعت: 21:24

برای من خیلی طول کشید تا بفهمم همیشه بهترین کار، لزوما یک کار مشخص و ثابت نیست. گاهی اصلا قابل پیشبینی نیست شرایط قراره چطور پیش بره با هر تصمیم گیری. یعنی نمیشه همهی شرایط رو تو ذهنت شبیهسازی کنی و نتیجهی هرکار ممکن رو بفهمی! آزمایش علمی نیست، زندگیه:دی و غیرقابل پیشبینی.

و اینکه قطعا بسته به شخصیت فرد ، بهترین کار میتونه چیز متفاوتی باشه.

شاید سخت باشه این عدم قطعیت در مورد همهچیز ولی در عین حال میتونه هیجانانگیز و زیبا باشه...نه؟

برچسب: نویسنده: پویا صفری تاريخ: چهارشنبه 11 ارديبهشت 1398 ساعت: 21:24

دوستم یک بسته مداد رنگی ۳۶رنگ فابرکاستل داشت که به آن نیازی نداشت. من عاشق این بودم که یک بسته مداد رنگی ۳۶رنگ فابرکاستل داشته باشم تا با آن نقاشی بکشم اما به دلیل زیاد بودن قیمت(۱۵۰هزار تومان) از خرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پویا صفری تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 14:50

توی هفتهی گذشته هر 10 تا فیلم Hellraiser رو دیدم، و با خوندن لینکهای زیر، خوشحال شدم که من تنها فرد مورد عذاب واقع شده نبودم.

رابطهی فیلم و مازوخیسم

بررسی 9 فیلم اولیه، به زبان آدمیزاد

پ.ن: ولی فیلمها انقدر هم بد نبودن..با دیدنشون میتونین پی ببرین چه آدم مفیدی هستین که ازین فیلما نمیسازین

برچسب: نویسنده: پویا صفری تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 14:50

- اوه! فکر میکنم اشتباه متوجه شدید! منطقهی امن بنده محدود نیست، صرفا به خاطر بار سنگینی که بر دوش دارم، نمیتونم کلا زیاد حرکت کنم.

برچسب: نویسنده: پویا صفری تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 14:50

ملیندا، دختر نوجوان افسرده،آسیبدیده و مضطربِ رمانِ «یه وبلاگ چیزی کلمه بگو»، از دست نیکول، ورزشکار موفق و دوست سابقش عصبانیه. چون نیکول مهربونه و بدذات نیست و اگه بدذات بود «راحتتر میشد ازش نفرت داشت.»

پ.ن: رمان «یه وبلاگ چیزی کلمه بگو» از لاوری هالس اندرسن رو دوست داشتم. به نظرم برای نوجوونا انتخاب بدی نیست.( ولی ممکنه هم باهاش ارتباط برقرار نکنن چون رمان روی محوریت یه مشکل خاص نوشته شده.)

برچسب: نویسنده: پویا صفری تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 14:50

در عین حالی که میدونم هیچوقت برای رسیدن به اهداف دیر نیست، فکر میکنم عالردی تموم شده همهچی و هرکس تو رقابت قرار هست که برنده بشه، از الان مشخصه.

خب آخه وقتی یه عده آدم هم تا الان کلی کار کردن و هم باهوشترن و هم در حال انجام کلی کار دیگه هستن، انتظار دارید "من" بهشون برسم؟:))

پ.ن: مشکل من تو تعریف "هدف" و "موفقیت" هست و مشکلم قابل حل شدن نیست.(یا حداقل اینکه به سادگی قابل حل شدن نیست.)

برچسب: نویسنده: پویا صفری تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 14:50

یکدفعه متوجه میشی تو همون آدم بیشعورِ بیاعصابِ احمق هستی که همهی عمرش از آدمهای بیشعورِ بیاعصابِ احمق بدش میومده.

همون کسی هستی که میگفت انسانهایی که خارج از چارچوب خودشون فکر نمیکنن احمقن، ولی از این چارچوب بیرون نمیومد.

یه احمق هستی که خیلی حرفهای خودش رو گول زده.

برچسب: نویسنده: پویا صفری تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 14:50

حافظ : هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمارکس را وقوف نیست که انجام کار چیستمن: دقیقا ! دقیقا ! اصن جریان امروزو بذار بهت بگم حافظ ! امروز..-حافظ: ببخشید تو کلامت، شما رشتهات چیه؟من: بنده برق میخونمحافظ: شما گه نخور، این شعر مخاطبش شما نیستیمن : [فحشگویان از حافظ دور شده و از کردهی خود هم راضیست]__________داستان این نیست که وبلاگم رو دوست ندارم یا هرچیزی، نظرات رو هم خوندم:دی (یه پرانتز عظیم باز کنم: نظرات زیاد نبودن البته ولی مرسی از همگی که هستین، مرسی که هنوز وبلاگ میخونین:دی مرسی که حتی این وبلاگ رو هم قابل میدونین:دی لاو یو گایز ^^)منحرف شدم از بحث! داستان این نیست که وبلاگم رو دوست ندارم ! داستان این هست که بلد نیستم چطور زمانبندی داشته باشم، و به هیچ کاری نمیرسم!کاش دبیرستان و راهنمایی بیشتر روی این قضیه کار کرده بودم، ولی دیگه گذشته:دی الان باید یه کار کنم، یه حرکتی، چیزی، تغییری.زمانی اوقات خوش داشتن با دوستان اصلا ضروریه، نیومدیم که مردگی کنیم! اومدیم احساس کنیم و زندگی کنیم!ولی عذاب وجدان کارهای نکرده و مسئولیتهای انجام نداده میتونه داشتن اوقات خوش رو تحتالشعاع قرار بده... نمیدونم!باید یاد بگیرم بهتر برنامهریزی کنم، با همون دوستان که باهاشون اوقات خوش هم به سر میکنم، کارام رو هم به سر کنم! نمیدونم! باید تلاش کنم:دیکار نشد نداره:دیخوشحالم..خوشحام که وبلاگم هست..امرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پویا صفری تاريخ: شنبه 14 بهمن 1396 ساعت: 21:52

چقدر دوست داشتن عجیبه!مهم نیست چه چیزی رو دوست بدارید، خونواده، دوستتون، یارتون، یک شی؛ در همهی موارد، شما یک چیزی رو انتخاب میکنید که بهش عشق بورزید! خب لعنت! اصلا چطور؟!چرا یه چیز دیگه رو انتخاب نمیکنید؟ چرا دقیقا همین چیز؟ منفعت خاصی هم که نداره! (بنده انقدر دارای کمالات هستم که وقتی از عشق و دوست داشتن حرف میزنم، منظورم مدل خفنشه:)) "دوست داشتن برای دوست داشتن"، بدون چشمداشت و انتظار خاصی از طرف دیگر رابطه)حس دوست داشتن عجیبه..هرچقدر اینو بگم کم هست به نظرم:دیو بدون دوست داشتن اصلا میشه از چیزی لذت برد ؟! اصلا متناقضه :دیخلاصه که ویرد هست همهی احساسات آدمی:دی + نوشته شده در  جمعه ۱۷ آذر ۱۳۹۶ساعت 2:29 AM  توسط  فائزه  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پویا صفری تاريخ: شنبه 14 بهمن 1396 ساعت: 21:52

خیلی مسخره هست!حس میکنم عین یه بچه با خودم لج کردم!حتی اشک تو چشمام هم جمع شده، ولی باز قبول نمیکنم واقعیتی که هست رو.واقعبت چیه؟ اینکه خودم از عمد نمیخوام اوقات خوبی داشته باشم توی جشن امروز! چرا؟ چون حس میکنم چون جشن امروز یادآور جشنی هست که پارسال مخاطبش بودم و چقدر به من بد گذشت. حس میکنم امروز هم به من بد میگذره اگه از کلاس و جلسه چشمپوشی کنم و توی جشن شرکت کنم.مهم نیست چقدر برای پوستر و ژتون ها وقت گذاشتم و چاپشون کردم، خوب هم شدن، برام مهم نیس که برای جشن تلاش کردم و من نباشم و افرادی کادر بشن که برای جشن تلاش خاصی نکردن، منم تلاش خاصی نکردم در واقع؛ ولی خیلی هم دور نبودم از تدارکات بالاخره!!بچهها دعوام میکنن، میگن نرو کلاس و جلسه! یه بار در سال این اتفاق میوفته!بهشون میگم: متاسفم، نمیتونم، خیلی کارم مهمه. در صورتی که میتونم یه تماس بگیرم و بگم امروز کلاس و جلسه نمیام! کاری کردم برای این ناراحتی؟ نهچرا؟ نمیدونم میخوام کلاس رو ول کنم و برم از دانشگاه بیرون. نمیخوام ناراحت باشم ، نمیتونم.ولی.. مهم نیست چقدر الان ناراحت و عصبانیم از دست خودم، مهم این هست که میتونم به اشتراکش بذارم!پ.ن: به اشتراکش میذارم؟ نه+ نوشته شده در  شنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۶ساعت 2:48 PM  توسط  فائزه  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پویا صفری تاريخ: شنبه 14 بهمن 1396 ساعت: 21:52

صفحه بندی